بهراد بهراد ، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 5 روز سن داره

روز های عروسکی

همش نق،همش گریه

تازگی ها داری دندون در میاری خاله جون.....دندون نیشته اینقدر گریه می کنی تا خوابت میبره و ماهم یه نفس راحت می کشی.....اونقدر گریه می کنی تا دیگه به هق هق میفتی و اعصابت به کلی خرد می شه........فداش بشم که واسه ی یه دندون اینقدر درد بکشه و گریه کنه........
20 اسفند 1391

بهراد 14 ماهه

بهراد خان 14 ماهه دیگه با 12 ماهگیش خیلی فرق کرده....شیطونی هاش چند برابر شده....تازگی ها وقتی من پای کامپیوتر نشستم میاد سرشو تکون می ده به این نشونی برام نای نای بذار خاله. اون وقت که براش آهنگ می زنم با تمام وجودش خوش حالی می کنه و می رقصه. راستش از بس تکون می خوره نمی ذاره ازش درست و حسابی عکس بگیرم.موهاشم یه 10،12 سانتی بلند شده و کسی دلش نمی خواد موهای فر فری شو کوتاه کنه..... حاله دیگه تند تند راه میفته و وسایل رو برمی داره و اگه شکستنی باشه حتما می شکندشون ...
10 اسفند 1391

عشق خاله

عزیز خاله............ بهراد خان ما یکی دو هفته ای که بدون کمک راه میره..... هیچ وقت تصورشو نکرده بودم که راه بره چه جوری میشه...... تازه هر روز هم با هم قایم موشک بازی می کنیم.......خیلی داره بهت خوش میگذره خداییش......                                                                     &nb...
10 اسفند 1391

تولد خاله بهار

امروز 6 اسفند ماه تولد بهترین خواهر(برای من) و خاله(برای بهراد) است. خواهر عزیزم از همین جا تولدتو بهت تبریک می گم.(از طرف من) و خاله ی خوب و مهربون و تپل و جیگرم تولدت رو تبریک می گم(از طرف بهراد)     خواهر گلم.اینو بدون همیشه به یادتیم.اینو بدونن حتی اگر هم از هم دوریم می تونیم واست تولد بگیریم. امسال باید 6 اسفند بدون هیچ جشنی سپری کنیم.   ...
6 اسفند 1391

شعر های مورد علاقه ی بهراد

لطفا به ادامه ی مطلب بروید موش موشی خیلی باهوشه زود میشه قایم یه گوشه هر جا که انباری باشه گربه می دونه موش توشه  میمونه با دست دراز رو شاخه ها جست میزنه تا موز و نارگیل میبینه                                            با خوش حالی دست میزنه                      سلطان جنگل ه...
18 بهمن 1391

جشن تولد 1 سالگی

91/10/28 جشن تولد بهراد برگزار شد.به هممون خیلی خوش گذشت،جای شما خالی. واین هم شازده پسر........ کیک تولد شازده پسر..........                                         در زاویه ای دیگر........ واینک رسیدیم به شام........... بفرمایید شام.................... کشک بادمجان....... دسر......... از نمای کلی از شاااااااااااااااااااااام اون روز مامانت...
3 بهمن 1391

دوباره دلتنگی

بازم دوباره دلتنگ خاله بهار شدیم. خاله بهار واسه تولد بهراد اومده بود ولی 2 یا3 روز بعدش رفت. دوباره دلتنگی ها شروع شد.....کاشکی مثل 6 ماه پیش خاله بهار پیش ما بود....دیگه نمیتونم دوریش رو تحمل کنم.....چه قدر خوب بود همه کنار هم بودیم......خاله بهار دلش خیلی واسه بهراد تنگ شده بود.....اما بهراد اونو نمی شناخت........یادش رفته بود دو تا خاله داره.........ولی من قول می دم هیچ وقت یادم نره دو تا خواهر دارم...... همیشه به یادتم خواهری........دوستت دارم از ته ته ته قلبم ...
2 بهمن 1391

اولین قدم های عروسکی

چند هفته ی پیش عروسک من،اولین قدم هاشو برداشت.امروز می تونه خوب راه بره اما باید مواظبش باشیم.زود تعادلشو از دست می ده و تالاپی می خوره زمین.چه قدر زود بزرگ شدی عروسکی من.انگار همین دیروز بود چهاردست و پا می رفت ذوق می کردیم.تا دوسال دیگه هم بدو بدو می کنه و می تونم باهاش قایم موشک بازی کنم(می دونم از سن من گذشته ولی خب) فردا هم قراره جشن تولد عروسک تپل من رو بگیرند.این اولین جشن تولد بهراده و همه تلاش می کنن بهترین تولد برات بشه. دوستت داریم عروسک تپل طلا
27 دی 1391